جاودانگی روح قسمت دوم

اشکال: قرآن از زنده شدن و حشر همان بدن دنیوی سخن میگوید،[27]در حالیکه این دیدگاه بدن مثالی را مغایر با بدن دنیایی و از قبل مخلوق میداند. 3- نظریه همراهی روح با بدن مثالی این نظریه مربوط به ملاصدرا است. اما او به گونه‌ای متفاوت از شیخ اشراق به همراهی با بدن مثالی معتقد است. انسان از حیث جسمانی-روحانی دو مرحله از زندگی را تجربه می‌کند. در مرحله زندگی کنونی و مرحله اول، روح همراه بدن خاکی و همدم یک بدن مثالی است. پس از مرگ بدن خاکی، روح با بدن مثالی که حاصل شده از اعمال نیک اخلاقی و یا صفات نفسانی است، وارد عالم مثال می‌شود. تفاوت این نظریه با قبلی این است که بدن مثالی، جدای از بدن خاکی و روح نیست. و شباهت این است که بدن مثالی مادی نیست. در این نظریه بدنی که وارد عالم مثال می‌شود اکنون نیز با روح ارتباط دارد. این نظریه با اصول متافیزیکی خود ارتباط این دو بدن را توضیح می‌دهد و اینکه هویت شخصی در ناحیه بدن چگونه تامین می‌شود. طبق این اصول مقصد انسان در حرکت وجودی‌اش، تحوّل از وجود مادی کنونی به وجود صوری نهائی است و نسبت آن زندگی به این زندگی نسبت نقص به کمال است. بدن آن جهان عین بدن این جهان است نه غیر از آن و نه مثل آن. فقط با ضعیف یا قوی بودن از هم متمایز می‌شوند. همانگونه که در زندگی دنیایی، بدنِ دورانِ طفولیت از بدن دوران پیری و جوانی متمایز است، اما همه مراتب یک بدن محسوب می‌شوند. وجه قوت این دیدگاه آن است که آدمی با همه ساحتهای خود این جهان را ترک میکند طوریکه هیچ جزئی از حقیقتش باقی نمی ماند و کل هویت آدمی به عالم دیگر میرود.[28] 4- نظریه لحوق بدن به روح مطرح کننده این نظریه مدرس زنوزی میباشد. طبق این نظریه، در زندگی اول هم بدن خاکی و هم مثالی داریم ولی ارتباط تدبیری روح با بدن خاکی موقت است. در زندگی دوم که با قطع ارتباط تدبیری روح با بدن خاکی آغاز می‌شود، روح در عالم مثال با بدن مثالی به سر می‌برد. در زندگی سوم، بدن خاکی به گونه‌ای بازسازی می‌شود که به مرتبه جدیدی از بدنیت مادی نائل می‌شود و روح بار دیگر با بدن مثالی مرتبط می‌شود. مطابق این دیدگاه مرحله میانی موقتی است که در آن ارتباط روح به طور کامل از بدن خاکی آن جدا نیست و روح پس از مرگ بدن خاکی بی ارتباط با جهان مادی نمی‌باشد، همانطور که در این جهان بی‌ارتباط با جهان‌های دیگر نیست. این نظریه شکل کامل شده نظریه قبل است و با آیات قران همخوانی بیشتری دارد.[29] دیدگاه مفسران و متکلمان اسلامی متکلمان اسلامی با توجه به آیات قرآنی معاد جسمانی را امری ضروری و از ضروریات دین می‌دانند زیرا ثواب و عقاب جسمی فقط با وجود بدن امکان پذیر است. علامه طباطبائی نیز معتقد است معاد بازگشت کامل اشیاء است. حال اگر وجود چیزی دارای مراتب باشد مراتبی که به نوعی با هم متحدند، در حقیقت در معاد تمام وجود آن بازگشته است. پس الحاق بدن انسان به روحش ضروری است. اگر بدن بعدی با بدن قبلی مقایسه شود، بدن آن جهانی عین بدن دنیوی انسان است.اما اگر خود انسان بعدی(با بدن بعدی) با انسان پیشین (با بدن پیشین) سنجیده شود، عین آن نه مثل آن خواهد بود. چون شخصیت انسان به روح اوست که در هر دو بدن یکی است.[30] جاودانگی روح از دیدگاه قرآن قرآن سه مرحله از جاودانگی را برای انسان بیان مینماید: 1-برزخ: روح انسان پس از جدائی از بدن ابتدا در عالمی به سر میبرد که از آن به برزخ تعبیر میکند و تا برپایی قیامت ادامه دارد.(مؤمنون: 100) 2- برخاستن بدنها از قبور در روز رستاخیز: مساله رستاخیز بدن انسانها و جسمانی بودن معاد به عنوان یک اصل قطعی در بسیاری از آیات بیان شده است. (عادیات:9،حج:7،انفطار:4،یس:51،52و78،79) 3- بدن اخروی متناسب با آخرت: با توجه به آیاتی که در مورد عذاب دوزخیان بیان میشود به دست می آید (نساء:56)که بدن اخروی انسان متناسب با عالم آخرت است چرا که فساد و نابودی ندارد. نتیجه گیری آنچه از بررسی آیات قرآنی فهمیده میشود این است که بدن اخروی ویژگی‌های بدن مادی را ندارد و تنها متناسب با نظام اخروی ایجاد می‌شود. بنابر این نظریات تناسخ و معاد صرفا روحانی یا صرفا جسمانی با آن تناسبی ندارد. اما دیدگاه معاد روحانی–جسمانی گر چه به طور کامل دیدگاه قرآنی را تبیین نمیکند اما از آنجا که با توجه به آیات و روایات طرح شده، سازگاری بیشتری با قرآن و روایات دارد.

حسین دانشمند دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه جناب آقای قیوم زاده 

جاودانگی روح قسمت اول

یکی از بزرگترین دغدغه‌های انسان در طول حیاتش مسأله جاودانگی و فناناپذیری است. همه ادیان اعم از ادیان باستانی و زنده جهان معتقدند که مرگ پایان حیات انسان نیست. به عنوان مثال در قرآن 113 بار از معاد و چگونگی آن سخن گفته شده است.[1] معنای ظاهری اصطلاح جاودانگی «نا-مردن» است و با این واقعیت که همه انسانها می‌میرند سازگار نیست. اگر جاودانگی به معنای ظاهری کلمه ممکن باشد باید پس از مرگ، بخشی از وجود ما بتواند زنده بماند. بسیاری از افراد این بخش را روح می‌نامند. وقتی که بدن می‌میرد، نفسی که ما هستیم در قلمرو دیگری از وجود به حیات خود ادامه می‌دهد.[2] در این نوشتار مباحث مربوط به جاودانگی را تحت دو عنوان دلائل اثبات جاودانگی و چگونگی جاودانگی مطرح می‌نمائیم. دلایل اثبات جاودانگی روح الف: دیدگاه فلاسفه غربی 1. دلیل متافیزیکی: بدن چون مرکب از اجزای مختلف است تجزیه و نابود می‌شود اما روح چون موجودی واحد و بسیط است، تجزیه نمیگردد و با مرگ تن جاودان باقی می‌ماند. دلیل بسیط بودن روح آن است که روح موجودی مجرد است و هر چه مجرد باشد لاجرم بسیط نیز هست. این دلیل مورد قبول اکثر فلاسفه روح گرا از جمله سقراط و افلاطون می‌باشد.[3] 2-دلیل اخلاقی: این دلیل از سوی کانت بیان شده و بطور خلاصه می‌گوید چون عدالت در این دنیا به طور کامل اجرا نمی‌شود، جهانی دیگر با داوری دادگری خواهد بود که از روی عدالت حکم می‌راند و روح انسان برای اینکه عدالت در مورد آن اجرا شود، جاویدان خواهد ماند.[4] ب: دیدگاه فلاسفه اسلامی 1-دیدگاه ابن سینا: وی قائل به عدم فساد و نابودی روح است وچنین استدلال می‌کند که: روح اگر نابود شود باید قوه و قابلیت فساد داشته باشد.(مقدم) روح قوه فساد ندارد.(تالی) در نتیجه نابود نمی‌شود. توضیح تالی برهان اینگونه است که هر امر فسادپذیری که الان موجود است، فعلیت بقا دارد. روشن است که قوه فساد و فعلیت بقا دو امر مغایر هم‌اند. پس یا در اشیا مرکب یافت می‌شوند یا در امور بسیطی که در امورمرکب قرار دارند. زیرا چیزی که هم قوه فساد دارد و هم فعلیت بقا، باید دو جهت داشته باشد؛ یعنی مرکب باشد. روح از آنجا که بسیط است یا قوه فساد دارد یا فعلیت بقا. امری که فقط قوه فساد داشته باشد، اصلاً موجود نمی‌شود. پس نفس قوه فساد ندارد و هرگز فاسد نمی‌شود.[5] بوعلی در اشارات با بیان ساده‌تری به اثبات این مطلب می‌پردازد که جایگاه صور معقول و مجرد روح و نفس انسان است، پس نفس هم مجرد است. همین طور رابطه نفس و بدن، رابطه وجودی نیست، بلکه بدن ابزار نفس است. بنابراین، مرگ بدن، ضرری به این جوهر نمی‌رساند.[6] 2-دیدگاه شیخ اشراق شیخ اشراق دلایل متعددی مبنی بر بقای روح آورده، که یک صورت آن را به طور خلاصه بیان میکنیم. نفس بالفعل موجود است و هر چیزی که نابود می‌شود و از بین می‌رود حتماً داری قوه فنا است و چون نفس واحد است و «من حیث هی» بالفعل است و در شیء واحد بقا و فنا بالفعل وجود ندارد، پس نفس باقی است.[7] 3-دیدگاه صدرالمتألهین برهان وی براساس مبانی حکمت متعالیه و مبتنی بر نظریه «حدوث جسمانی و بقای روحانی نفس» می‌باشد. برهان چنین است که نفس بر خلاف مجردات تام و نیز بر خلاف اجسام، فقط یک عالم ندارد، بلکه دارای نشئه‌ها و عوالم وجودی مختلف است. از یک سو دارای نشئه تجرّدی و عقلانی است و از سوی دیگر وجودی در عالم طبیعت دارد که بر حسب آن حادث است و حدوث این نشئه از نشآت نفس، مسبوق به استعداد بدن می‌باشد. اما نفس در حرکت استکمالی خود به عالم تجرد وارد می‌شود و در پی این تبدل از عالم طبیعت می‌میرد و در عالم تجرد برانگیخته میشود. بدیهی است که این مرتبه از وجود نفس نیازی به بدن و احوال مادی آن ندارد. بنابراین نابودی بدن به نشئه عقلی نفس ضرری وارد نمی‌سازد، بلکه صرفاً موجب انعدام و فساد مرتبه تعلقی و طبیعی وجود نفس است و همین مرتبه، فانی نیز هست و پس از زوال بدن زایل می‌گردد. اما در کنار این مرتبه، نفس به مرتبه‌ای از وجود تجردی نایل می‌شود که به لحاظ همان مرتبه باقی است.[8] چگونگی جاودانگی روح نظریات ضعیف بقاء و جاودانگی الف: جاودانگی در آثار و خاطره‌ها طبق این معنا انسان‌ها در آثار و اشخاصی که از خود باقی می‌گذارند پس از مرگ باقی می‌مانند. مانند آثار هنرمندان، یا انجام تحوّلات تاریخی و سیاسی و یا اکتشافات علمی. راه دیگر تشکیل خانواده و تولید نسل است. افراد بسیاری مایلند فرزندشان پسر باشد تا نام خانوادگی خود و اجدادشان حفظ شود. این معنا وابسته به وجود اذهان دیگر و یاد یا فراموشی در آنها است.[9] اشکال: اینگونه نظریات فاقد جنبه های اخلاقی و معنوی ای هستند که همراه با جاودانگی است. جاودانگی در آثار و خاطره‌ها فقط انسان را به انجام اعمال باارزش و به یادماندنی بدون انگیزهای اخلاقی تشویق می‌کند. چنانکه اونامونو می‌گوید این نظرات دلخوشکنکی بیش نیست که فقط دل کسانی را که از نظر عاطفی کودنند خوش می‌سازد.[10] علاوه بر اینکه ادیان انسان را به انجام افعالی با انگیزه اخلاقی برای جاودانگی دعوت می‌کنند. همچنین امور غیر انسانی و غیر اخلاقی به همان اندازه در خاطره‌ها می‌مانند.[11] ب: تحقق زندگی اخلاقی با پذیرش اسطوره مرگ عده‌ای زندگی پس از مرگ را امری اسطوره‌ای می‌دانند که باید از آن اسطوره زدایی کرد. منظور از زندگی پس از مرگ به معنای غلبه کردن بر گناه و رهایی از گناه است. بیشتر زندگی کردن، به معنای بهتر زنگی کردن و اخلاقی زندگی کردن است. به این معنا منظور از رستاخیز، قبول و سرسپردن به تعهدی دوباره برای تحقق کاملِ خودِ حقیقی است.[12] اشکال: تلقی دوم نیز بیان می‌کند که اعتقاد به مرگ پیامدهایی اخلاقی برای زندگی فعلی ما دارد. اما این معنا به دغدغه اصلی و تاریخی انسان درباره حیات پس از مرگ پاسخی نمی‌دهد و به خطا اینگونه پیامدها را غرض اصلی این آموزه محسوب می‌کند.[13] چگونگی(صور) جاودانگی روح از دیدگاه فلاسفه در این قسمت به بیان نظریاتی می‌پردازیم که زندگی پس از مرگ را اثبات و چگونگی آن را نیز بیان می‌نمایند. ابتدا مسأله هویت شخصی[14] که این نظریات باید به آن پاسخ دهند را توضیح می‌دهیم. پذیرش جاودانگی مستلزم پذیرش این همانیِ شخصِ پیش از مرگ و پس از مرگ است. اما ملاک پذیرش این همانیِ شخصِ چیست؟ در این‌باره سه ملاک بدنی، نفس و حافظه بیان می‌شود. یعنی شخص در زمانt2همان شخص در زمانt1است، اگر دارای همان بدن، نفس و حافظه باشد. بنابر قول به جاودانگی آدمیان، باید همان چیزی که واقعیت فرد انسانی است و او خود را به آن واقعیت می‌شناسد، پس از مرگ حفظ شود.[15] الف: احیاء یا رستاخیز ابدان[16] طبق این نظریه بدن انسان که حقیقت آدمی به آن است، نابود می‌شود. اما در برهه‌ای از آینده خداوند آن بدن خاک شده را از زمین می‌گیرد و به عنوان یک شخص انسانی در بدنی مشابه بدن دنیوی او اما بدنی باقی و برقرار، بازسازی و زنده می‌کند. انسان گرچه نمی‌تواند اتمها را یافته و بازسازی نماید اما خدای قادر مطلق می‌تواند. چون این اجزاء در طول زمان باقی می‌مانند. لذا وجود خداوند قادر مطلق برای تحقق چنین نظریه‌ای ضروری است چون خداوند بر هر کار منطقاً ممکن توانائی دارد و رستاخیز ابدان یک کار و مفهوم ناهماهنگ و غیر منطقی نیست.[17] طبق این نظریه، انسان صرفاً موجودی جسمانی یا مادی است. هویت شخصی مبتنی بر ساحت جسمانی یعنی بدن است. مرگ نیز مرگ و نابودی شخص انسانی است. اشکال: در این نظریه اینهمانی شخص فعلی و شخص دوباره زنده شده واضح نیست. شخص زنده شده همان شخص مرده نیست بلکه نسخه بدل اوست چرا که میان مرگ و رستاخیز فاصله زمانی می‌باشد. با در نظر گرفتن این فاصله ارتباطی بین بدن کنونی و زنده شده وجود ندارد و ملاکی برای یکی دانستن این دو بدن نیست.[18] همچنین این نظریه باورهای دینی را به خوبی تبیین نمی‌کند چرا که به حقیقت غیر مادی انسان یعنی روح در جاودانگی او توجهی نمی‌کند. ب: تناسخ[19] پس از مرگ بدن ما برای همیشه از بین می‌رود ولی گوهر غیر مادی ما یعنی روح در بدنهای زمینی (انسانی یا حیوانی) در عالم طبیعت دوباره بوجود می‌آید و این تولدی است که برای بارها می‌تواند اتفاق بیافتد. بقاء انسان با تکرار تولدهای مکرر است.[20] طبق این نظریه حقیقت انسان، فقط روح و جوهر غیر مادی است. و هویت شخصی انسان را نیز روح و حالتهای روحی یا نفسانی عهده دار می‌باشد. ج: نظریه نامیرایی روحی یا روح دائماً نامتجسّد این نظریه انسان را مرکب از روح و جسم میداند اما حقیقت او را فقط روح می‌داند. پس از مرگ، بدن ما از بین می‌رود ولی جوهر غیر مادی انسان یعنی روح، در جهانی غیر مادی به حیات خود ادامه می‌دهد. و چون حقیقت ما به روح ما است با مرگ بدن نمی‌میریم. نخستین مطرح کننده این نظریه افلاطون است. او نفس را پیش از بدن موجود می‌دانست و بر این باور بود که نفس از عالم مجردات به دنیا هبوط کرده و گرفتار قفس تن شده است. با مرگ بدن نفس از این قفس آزاد شده، به عالم خود باز می‌گردد. در رساله الکبیادس، افلاطون نظر خود را صریح بیان می‌کند. سقراط با پرسش و پاسخ‌هائی به این نتیجه منتهی می‌شود که رابطه آدمی با تن خود همچون رابطه کفش‌دوز با کارد چرم‌بری است، چراکه آدمی تن را به کار می‌بندد. در مرتبه بعد به این نتیجه می‌رسد که به کار برنده غیر از به کار گرفته شده است. بعد می‌گوید آدمی یا روح است یا تن، یا روح و تن با هم. تن فرمان بر است اما نه از خود و نه از چیزی متحد از تن و روح. پس یا باید بگوئیم آدمی هیچ نیست و یا فقط روح را انسان بدانیم.[21] بعدها این نظریه توسط دکارت دوباره در فلسفه جدید مطرح شد. او نفس و بدن را دو جوهر مستقل از یکدگر می‌دانست. جوهر نفس را موجودی نامیرا و بی‌نیاز از بدن معرفی کرد که می‌تواند مستقل از بدن پس از جدائی از آن در هنگام مرگ، به حیات خود ادامه دهد. شخص واقعی، روح غیر مادی و با شعور است که احساس، اندیشه و ...دارد.[22]طبق این نظریه ملاک هویت شخصی روح و حالت‌های نفسانی می‌باشد. اشکال: مخالفان این نظریه معتقدند این نظریه هماهنگی و انسجام ندارد، چون معیار دقیقی برای تشخیص هویت شخصی و این‌همانی بیان نمی‌کند. چرا که روح های غیر مادی را نمی‌توان اثبات‌گر هویت شخصی دانست چون روح قابل مشاهده نیست و درنمی‌یابیم که چه کسی چه روحی دارد تا تشخیص دهیم این روح همان روح است. همچنین ملاک حافظه برای اثبات این‌همانی کافی نیست چون حافظه خطاپذیر است. علاوه بر این این دیدگاه قابل انطباق با دیدگاه ادیان آسمانی که جاودانگی انسان را روحی-جسمی میدانند نمی‌باشد. د: جاودانگی روحی-جسمی طبق تقریر مشهور این نظریه، بدن ما پس از مرگ متلاش می‌شود و جوهر غیر مادی، یعنی روح ما، در جهان خاص خودش به زندگی ادامه خواهد داد. آنگاه در مقطعی از آینده بدنهای متلاشی شده ما بازسازی شده، با روح غیر مادی دوباره ارتباط پیدا می‌کنند. روح پس از مرگ بدن، بدون بدن در جهان غیر مادی به سر خواهد برد تا بار دیگر در رستاخیز با بدن خاکی ارتباط پیدا‌ کند. عموم یهودیان، مسیحیان و مسلمانان به این دیدگاه باور دارند. فیلسوفان ومتکلمان آنها نیز با مبادی خود تقریرهای مختلفی از این نظریه بیان نموده‌اند. در تقریر یاد شده روح پس از مرگ بدن، به صورتی نامتجسد و بدون بدن در جهان غیر مادی به سر خواهد برد تا بار دیگر زمینه ارتباط آن با بدن خاکی در رستاخیز فراهم شود. اما در تقریرهای دیگر این نظریه، روح بدون بدن وجود ندارد. تقریرهای مختلف این نظریه بدین شرح است: 1- نظریه عود روح به بدن یا عدم تجسّد موقت طبق این نظریه با توجه به بیانی که گذشت، انسان سه زندگی اولیه، میانی و نهایی را طی می‌نماید. در زندگی اولی و نهائی، روح انسان با بدنش همراه است و در زندگی میانی موقتاً روح بدون بدن به سر می‌برد. زندگی نهائی پاینده و بدون نابودی و مرگ است و همراهی روح با بدن خاکی بر خلاف زندگی اولیه، موقتی نیست. بدن در هر دو زندگی خاکی و مادی است. این دسته از فیلسوفان معتقدند پس از قطع پیوند بدن با روح تمام صورتها واعراض بدن نابود میشود و دیگر بازگشت روح به بدن ممکن نمیشود، زیرا آنچه معدوم گردد بازنمیگردد. اما روح اینگونه نیست و همچنان باقی خواهد ماند. چرا که جوهری مجرد و فناناپذیر است. پس در قیامت فقط روح باز میگردد. هویت شخصی در هر سه زندگی فقط به عهده روح است و بدن هیچ گونه دخالتی ندارد. از فیلسوفان مسلمان ابن سینا و از متکلمان غزالی به این نظریه معتقدند.[23]لازم به ذکر است که ابن سینا معتقد است برای اثبات معاد جسمانی راهی بجز مراجعه به وحی نداریم. 2- نظریه اتصال روح به بدن مِثالی منفَصِل طبق این دیدگاه روح پس از جدائی از بدن مادی فانی نمی‌شود. روح پس از جدائی از بدن با بدن مِثالی که در عالم مِثال برای او تعیین شده است، مرتبط می‌شود که همچون صورت در آئینه است ولی صورتی است جوهری و قائم به ذات. توضیح اینکه فلاسفه معتقدند عالم سه مرحه دارد: عالم عقل، مثال و ماده. عالم مِثال، عالمی مجرد و روحانی است که از جوهری شبیه به جوهر مادی و جوهر عقلی ساخته شده است. این عالم اگر چه دارای کمیات فیزیکی می‌باشد، اما مادی نبوده و جدای از انسان و طبیعت در ماورائ این دو قرار دارد. بنابر این وجه اشتراک جوهر مادی با جوهر مثالی در بُعد و امتداد داشتن است و با جوهر عقلی در ماده نداشتن اشتراک دارد. حکم بدن مثالی در اینکه دارای همه حواس ظاهری و باطنی می‌باشد، نیز حکم بدن حسی است. چرا که موجود ادراک کننده روح است خواه در بدن مادی یا مثالی باشد.[24] این نظریه­ای است که شیخ اشراق آن را بیان میکند و معتقد است آیاتی که به بهرمندی بهشتیان و عذاب دوزخیان اشاره می‌کنند مربوط به این بدن است. زیرا نفس در این بدن مثالی تصرف میکند در نتیجه این بدن همانند بدن مادی میشود و همه حواس ظاهری و باطنی را دارد و روح نقش ادراک کننده دارد.[25] طبق این نظریه، آدمی فقط دو زندگی اولی و نهائی دارد. ملاک هویت شخصی نیز روح است، چراکه روح پس از مرگ فانی نمی‌شود و پس از جدائی از بدن در قالب مثالی قرار می‌گیرد. زیرا روح در عالم مثال همان روح در عالم مادی است و ملاک این همانی در ناحیه جسد یا بدن به اتحاد روح است، یعنی همان روحی که به بدن خاکی تعلق داشت به بدن مثالی تعلق گرفته است. اما بدن مثالی عین بدن این جهانی شخص نیست، بلکه بدنی دیگر و متمایز است.

حسین دانشمند دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده 

حقیقت روح در ادیان مختلف

تمام اديان الهي اذعان دارند كه انسان تجسم قدرت هاي آسماني است اين گفته حضرت علي كه مي فرمايند آيا گمان مي كني تو جرم صغيري هستي ، درحاليكه در وجود تو جهان بزرگتري در هم پيچيده و متمركز شده است .)اشاره به همين موضوع دارد. در قرآن وديگر كتب مقدس آمده كه خداوند از روح خود در انسان دميده ،پس حقيقت وجودي انسان روح خداوند است وروح خدا كه از خداست تمامي قدرت ها و دانايي هاي خداوند را دارا مي باشد ولي در طول زمان بشر از حقيقت ذاتي خود دور شده و ناتوان و ضعيف گشته است . در حال حاضر ارتباط لحظه اي و عميق بين انسان و روحش وجود ندارد و نيروهاي روحي به صورت بالقوه در وجود انسان نهفته گرديده است .

 

 

روان انسان (كالبد انرژيك ) كه در كالبد فيزيكي وي نفوذ دارد ونقاط اتصال و ارتباط آنها بين روح وانسان به شمارمي آيد و در طول زمان به دليل جهالت طولاني و دوري ازاصل رب ، انبوهي از رنگها و چسبندگي ها بر گرد اين مراكز انرژي پديدار گشته و اين مراكز قدرت را بسته و غير فعال ساخته و ارتباط انسان را به نيروهاي الهي قطع كرده است. اگر بخواهيم عوامل اصلي مسدود شدن مراكز انرژي را بيشتر بررسي كنيم ، مي توانيم علت هاي تعيين كننده زير را مد نظر قرار بدهيم : ترس ها ،ترديد ها ، شرطي شدگي ها، عقده هاي رواني ، تعارضات ذهني ، تمايلات منفي ، نيات و برداشت هاي مخرب ، جهت هاي رو به پايين دانش و آگاهي ، جهت هاي رو به پايين تفكر ،نوع و جهت تجارب گذشته و ... هدف فعال كردن ، پاك كردن و بهبود طرز كار اين مراكز قدرت دروني است .

 

 تصحيح و تغيير مسيرهاي ناصواب درزندگي و پيروي از روح خدا موجبات پاكسازي مسيرهاي انرژي را فرا هم مي آورد .و اگر انرژي روحي از پايين ترين چاكرا به بالاترين چاكرا برسد ا نسان به سعادت و خوشبتي دست مي يابد ، بدين معنا كه نيروي روحي فعال گشته و خودآگاهي به بالاترين سطوح هوشياري كه همانا عشق و خلاقيت است ، دست پيدا مي كند . نجات روح (۳) عوامل موثربيداري انرژي روحي( هماهنگي ) برخورداري از توانايي هاي غير متعارف ، اتفاقي عجيب و غير طبيعي نيست .

 

اين توانايي ها با ذهن و خودآگاه ما ارتباط دارد . مغز به عنوان سخت افزار ذهن انسان عمل ميكند و قادراست به سطح بالاتري از آگاهي و حواس پنج گانه برود .نيرويي كه موجب بروز پديده هاي فوق طبيعي مي گردد از سطوح مادي و فيزيكي ناشي نمي شود بلكه به سطوح بالاتر آگاهي و هوشياري و در جريان بودن نيروي ذاتي روح مربوط است. بروز اين گونه اعمال به انرژي بالاي روحي نيازمند است . بنابراين با تمركز واراده براي انجام عمل خارق العاده نمي توان به جايي راه برد ، بلكه بايد به سطوح بالاتري از انرژي وهوشياري دست يافت. اين توانايي ها عموما براي ذهن هاي آزاد و رها كه در سطوح بالاي آگاهي و انرژي مستقر هستند رخ مي دهد.

 

 همانطور كه گفته شد توانايي بالقوه انجام اعمال خارق العاده در هر كسي وجود دارد ، اما براي به فعل در آوردن اين توان عوال بسياري وجود دارد ، عواملي كه بر روي فعاليت هاي ذهني و رفتارهاي ادراكي مانند حالات رواني فرد اثرمي گذارند از جمله اين رفتارها نيروي باور و ايمان است تا زماني كه شخص به اين باور نرسيده باشد كه توانايي هاي روحي در انسان وجود دارد، شكوفايي و آشكاري آن را مشاهده نخواهد كرد وهر قدر كه نيروي باور از قدرت بيشتري برخوردار و به ايماني قوي بدل شده باشد هرعملي، شدني محسوب مي گردد. گفته حضرت مسيح(ع) نيز به همين موضوع اشاره دارد :" اگر به اندازه دانه خردلي ايمان داشته باشيد ميتوانيد كوهي را جا به جا كنيد. " اين موضوع نيز به اثبات رسيده كه مي توان از طريق تمرينات مناسب ، پرورش توانايي هاي روحي را تسريع كرد و كيفيت شكوفايي و رشد آن را بهبود بخشيد . همچنين اگر شخصي به صورت محوري بر روي يك مهارت خاص مانند تله پاتي يا جا به جايي اشيا و يا هر نوع مهارت ديگري تمرين كند در انجام بهتر آن عمل از توانايي بيشتري برخوردار مي گردد ... ازعوامل موثر ديگر زمان و مكان ويژه را مي توان نام برد .

حسین دانشمند دانشجو دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده 

توجه به خداوند در قدرت روح

 

در زندگى انسان همیشه مشکلاتى بوده و هست و این طبیعت زندگى دنیا است ، و هر قدر انسان بزرگتر باشد این مشکلات بزرگتر است ، و از این رو مى توان به عظمت مشکلاتى که پیامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پى برد.

 

ولى مى بینیم خداوند به پیامبرش دستور مى دهد که براى کسب نیرو و سعه صدر بیشتر در برابر انبوه این مشکلات ، به تسبیح پروردگار و نیایش و سجده بر آستانش روى آورد، این نشان مى دهد که عبادت اثر عمیقى در تقویت روح و ایمان و اراده آدمى دارد.

 

از روایات مختلف نیز استفاده مى شود که پیشوایان بزرگ هنگامى که با بحران ها و مشکلات عظیم روبرو مى شدند به در خانه خدا مى رفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نیرو مى یافتند.

 

این نکته نیز قابل توجه است که اعمال نیک و عبادات سرچشمه حصول خلق های پسندیده نفسانى است ، و هنگامى که این اعمال به حد کافى انجام گرفت و آن خلق های پسندیده در نفس انسان قوت یافت ، آن خلق و خوی ها  نیز به نوبه خود سرچشمه اعمال نیک بیشتر و اطاعت و بندگى خدا خواهد شد.

 

یکى از مهمترین آثار ایمان به خدا همان وسعت روح ، و بلندى افق فکر، و شرح صدر و آمادگى مقابله با مشکلات و مصائب و مبارزه با هیجانات نامطلوب نعمت ها است .

 

امیر مؤ منان على (علیه السلام ) ضمن دعاهائى که در آن سرمشق به یاران خود مى دهد عرض مى کند: نسئل الله سبحانه ان یجعلنا و ایاکم ممن لا تبطره نعمة ، و لا تقصر به عن طاعة ربه غایة ، و لا تحل به بعد الموت ندامة و کئابة ؛ از خدا مى خواهیم که ما و شما را از کسانى قرار دهد که هیچ نعمتى آنها را مست و مغرور نمى سازد، و هیچ هدفى آنها را از طاعت پروردگار باز نمى دارد، و پس از فرا رسیدن مرگ پشیمانى و اندوه دامانشان را نمى گیرد".1

 

 

 

ایمان و آرامش (سکینه)

"سکینة " در اصل از ماده "سکون " به معنى یک نوع حالت آرامش و اطمینان است ، که هر گونه شک و دودلى و ترس و وحشت را از انسان دور مى سازد، و او را در برابر حوادث سخت و پیچیده ثابت قدم مى گرداند، "سکینه"  با ایمان رابطه نزدیکى دارد، یعنى زائیده ایمان است ، افراد با ایمان هنگامى که به یاد قدرت بى پایان خداوند مى افتند و لطف و مرحمت او را در نظر مى آورند ، موجى از امید در دلشان پیدا مى شود، و اینکه مى بینیم در بعضى از روایات "سکینه " به ایمان تفسیر شده و در بعضى دیگر به یک نسیم بهشتى در شکل و صورت انسان همه بازگشت به همین معنى مى کند.

 

یکى از مهمترین آثار ایمان به خدا همان وسعت روح ، و بلندى افق فکر، و شرح صدر و آمادگى مقابله با مشکلات و مصائب و مبارزه با هیجانات نامطلوب نعمت ها استدر قرآن مجید مى خوانیم : «هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّكِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَّعَ إِیمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَكِیمًا » 2 ؛ اوست آن كس كه در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانى بر ایمان خود بیفزایند. و سپاهیان آسمان ها و زمین از آنِ خداست، و خدا همواره داناى سنجیده‏كار است.

 

 و در هر حال این حالت فوق العاده روانى ، موهبتى است الهى و آسمانى که در پرتو آن ، انسان مشکل ترین حوادث را در خود هضم مى کند، و یک دنیا آرامش و ثبات قدم در درون خویش احساس مى نماید. پا بر جا و آرام بایستند. 

 

 

 

آرامش روح در سایه ایمان

بنابراین اولیاء  خدا کسانى هستند که میان آنان و خدا حائل و فاصله اى نیست ، حجاب ها از قلبشان کنار رفته ، و در پرتو

 

نور معرفت و ایمان و عمل پاک ، خدا را با چشم دل چنان مى بینند که هیچگونه شک و تردیدى به دل هایشان راه نمى یابد، و به خاطر همین آشنائى با خدا که وجود بى انتها و قدرت بى پایان و کمال مطلق است ، غیر خدا در نظرشان کوچک و کم ارزش و ناپایدار و بى مقدار است

 

کسى که با اقیانوس آشنا است ، قطره در نظرش ارزشى ندارد و کسى که خورشید را مى بیند نسبت به یک شمع بى فروغ بى اعتنا است .

 

و از اینجا روشن مى شود که چرا آنها ترس و اندوهى ندارند، زیرا خوف و ترس معمولا از احتمال فقدان نعمت هائى که انسان در اختیار دارد و یا خطراتى که ممکن است در آینده او را تهدید کند، ناشى مى شود، همانگونه که غم و اندوه معمولا نسبت به گذشته و فقدان امکاناتى است که در اختیار داشته است ،اولیاء و دوستان راستین خدا از هرگونه وابستگى و اسارت جهان ماده

 

آزادند، و "زهد" به معنى حقیقیش بر وجود آنها حکومت مى کند، نه با از دست دادن امکانات مادى جزع و فزع مى کنند و نه ترس از آینده در این گونه مسائل افکارشان را به خود مشغول مى دارد.

 

بنابراین "غم ها" و "ترس هائى " که دیگران را دائما در حال اضطراب و نگرانى نسبت به گذشته و آینده نگه مى دارد در وجود آنها راه ندارد.

 

یک ظرف کوچک آب ، از دمیدن یک انسان متلاطم مى شود، ولى در پهنه اقیانوس کبیر حتى طوفان ها کم اثر است و به همین دلیل اقیانوس آرامش مى نامند «لِكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ»3 ؛ تا بر آنچه از دستتان می رود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان می آیدشادمانی نکنید و خدا هیچ متکبر خود ستاینده ای را دوست ندارد .

 

 سکینه موهبتى است الهى و آسمانى که در پرتو آن ، انسان مشکل ترین حوادث را در خود هضم مى کند، و یک دنیا آرامش و ثبات قدم در درون خویش احساس مى نماید. پا بر جا و آرام بایستند

نه آن روز که داشتند به آن دل بستند و نه امروز که از آن جدا مى شوند غمى دارند، روحشان بزرگتر و فکرشان بالاتر از آن است که اینگونه حوادث در گذشته و آینده در آنها اثر بگذارد.

 

به این ترتیب امنیت و آرامش واقعى بر وجود آنها حکم فرماست و بگفته قرآن «أُوْلَـئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُون»َ4 و یا به تعبیر:یاد خدا مایه آرامش ‍ دلها است

 

خلاصه اینکه غم و ترس در انسا نها معمولا ناشى از روح دنیاپرستى است ، آنها که از این روح تهى هستند، اگر غم و ترسى نداشته باشند بسیار طبیعى است .

 

 

 

آرامش بى نظیر!

اگر ایمان هیچ ثمرى جز همین مسأله آرامش نداشت کافى بود که انسان با تمام وجود از آن استقبال کند، تا چه رسد به

 

ثمرات و برکات دیگر.بررسى حال مؤ منان ، و افراد بى ایمان ، روشنگر این حقیقت است که گروه دوم در یک حال اضطراب و نگرانى دائم به سر میبرند، در حالى که گروه اول از اطمینان خاطر بى نظیر بهره مندند، و در سایه آن هرگز از کسى جز خدا نمى ترسند: «یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِیبًا» 5 ؛ از هیچ كس جز خدا بیم ندارند. و خدا براى حسابرسى كفایت مى‏كند.

 

هرگز ملامت ها و سرزنش این و آن در اراده آهنینشان اثر نمى گذارد .هرگز به خاطر آنچه از دست داده اند غمگین نمى شوند، و به آنچه دارند دلبستگى شدید ندارند، و این دو اصل سبب مى شود که آرامش روحى آنها به خاطر گذشته و آینده متزلزل نشود .

 

و بالاخره هرگز در برابر حوادث سخت سست نمى شوند، و اندوهى به خود راه نمى دهند،

 

مؤ من در میدان حوادث خود را تنها نمى بیند، دست لطف و حمایت خدا را دائما بر سر خویش احساس مى کند، و یارى فرشتگان را در وجود خویش لمس مى کند.در حالى که اضطراب حاکم بر افراد بى ایمان از خلال گفتار و رفتارشان مخصوصا به هنگام وزش طوفان هاى حوادث کاملا محسوس ‍ است .

 

 

 

دو وسیله مهم آرامش ‍

خداوند بلند مرتبه فرمود : لشکریان آسمان ها و زمین از آن خدا و تحت فرمان اویند سپس میفرماید "خداوند علیم و حکیم است ".

 

اولى به انسان مى گوید اگر با خدا باشى تمام قواى زمین و آسمان با تو است ، و دومى به او مى گوید: خداوند هم نیازها و مشکلات و گرفتاری هاى تو را مى داند و هم از تلاش ها و کوشش ها و اطاعت و بندگى تو با خبر است . و با ایمان به این دو اصل چگونه ممکن است آرامش خاطر بر وجود انسان حاکم نگردد؟ و به قول معروف با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن.

حسین دانشمند دانشجوی دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده 

تأثیر نماز در قدرت روح


فسبّح بحمد ربّك و كن من السّاجدين. 
براي دفع ناراحتي‌ آنان پروردگارت را تسبيح و حمدگو و از سجده كنندگان باش. «حجر ، 98» 
به عنوان دلداري و تقويت هر چه بيشتر روحيه‌ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اضافه مي‌كند ما مي‌دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مي‌سازد. 
لقد نعلم انّك يضيق صدرك بما يقولون.[1] 
روح لطيف تو و قلب حساست، نمي‌تواند اين همه بدگويي‌ و سخنان كفر آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مي‌شوي. 
ولي ناراحت مباش براي زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن «فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين» 
چرا كه اين تسبيح خداوند اولاً اثرات بد گفتار آنها را از دلهاي مشتاقان مي‌زدايد و از آن گذشته به تو نيرو و توان مي‌بخشد نور و صفا مي‌دهد روشنايي و جلا مي‌آفريند پيوندت را با خدا محكم مي‌كند اراده‌ات را نيرومند مي‌سازد و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پي‌گيرتر و قدم را سختتر مي‌‌كند. 
لذا در روايات از ابن عباس مي‌خوانيم: هنگامي كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ غمگين به نماز برمي‌خاست (آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مي‌شست.)

 

تأثير توجه به خدا در قدرت روح

در زندگي انسان هميشه مشكلاتي بوده و هست و اين طبيعت زندگي دنيا است و هر قدر انسان بزرگتر باشد اين مشكلات بزرگتر است و از اين رو مي‌توان به عظمت مشكلاتي كه پيامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پي برد. 
ولي مي‌بينيم خداوند به پيامبرش دستور مي‌دهد كه براي كسب نيرو و سعه‌ صدر بيشتر در برابر انبوه اين مشكلات به تسبيح پروردگار و نيايش و سجده بر آستانش روي آورد اين نشان مي‌دهد كه عبادت اثر عميقي در تقويت روح و ايمان و اراده‌ آدمي دارد. 
از روايات مختلف نيز استفاده مي‌شود كه پيشوايان بزرگ هنگامي كه با بحرانها و مشكلات عظيم روبرو مي‌شدند به در خانه‌ خدا مي‌رفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نيرو مي‌يافتند.

عبادت و تكامل

مي‌دانيم انسان موجودي است كه بالاترين استعداد تكامل را دارد از نقطه‌ عدم آغاز به حركت كرده و به سوي بي‌نهايت همچنان پيش مي‌رود و هرگز چرخ تكامل او (هرگاه در مسير باشد) متوقف نخواهد شد. 
از طرفي مي‌دانيم عبادت مكتب عالي تربيت است انديشه‌ انسان را بيدار و فكر او را متوجه بي‌نهايت مي‌سازد گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان مي‌شويد صفات عالي انساني را در وجود او پرورش مي‌دهد، روح ايمان را تقويت و آگاهي و مسؤوليت به انسان مي‌بخشد. 
و به همين دليل ممكن نيست انسان لحظه‌اي در زندگي از اين مكتب بزرگ تربيتي بي‌نياز گردد و آنها كه فكر مي‌كنند انسان ممكن است به جايي برسد كه نيازي به عبادت نداشته باشد يا تكامل انسان را محدود پنداشته‌اند و يا مفهوم عبادت را درك نكرده‌اند. 
علامه‌ طباطبايي در تفسير (الميزان) در اين زمينه بياني دارد كه فشرده و خلاصه آن را ذيلاً مي‌آوريم: (همه‌ موجودات اين جهان به سوي تكامل مي‌روند، و نوع انسان تكاملش در دل اجتماع صورت مي‌گيرد، به همين دليل ذاتاً اجتماعي آفريده شده است.

مراد از ساجدين چيست؟

خداي سبحان به پيامبر گرامي خود سفارش مي‌فرمايد كه او را تسبيح و حمد گويد و سجده و عبادت كند و يا اين مراسم را ادامه دهد و اين سفارش را متفرع بر تنگي حوصله از زخم زبان‌‌هاي كفّار نمود معلوم مي‌شود كه تسبيح و حمد خدا و سجده و عبادات در ازاله اندوه و سبك كردن مصيبت اثر دارد. 
ـ مراد به ساجدين در آيه نمازگزاران است. و دستور به نماز خواندن است نه تنها سجده و اگر نماز را سجده ناميد بخاطر اين است كه سجده افضل اجزاء نماز است و مقصود از تسبيح و تحميد، زباني گفتن سبحان الله و الحمد الله و امثال آن است. 
در دُر منثور است كه ابن مردويه و ديلمي از ابي الدرداء روايت كرده كه گفت، از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيدم كه مي‌فرمود به من دستور نرسيده كه تاجر باشم و مال جمع كنم و يا به بسياري مال افتخار نمايم بلكه به من وحي شده كه پروردگارت را بحمد تسبيح كن و از ساجدان باش و پروردگارت را عبادت كن تا تو را يقين آيد. 
رسول خداـ صلّي الله عليه و آله ـ هم بر طبق دستور پروردگارش صبر كرد تا آن جا كه شكنجه‌هاي سختي از دشمن بديد و نسبتهاي ناروايي از ايشان شنيده و در آخر ديگر كاسه صبرش لبريز شد خدايتعالي فرمود: «و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين».

حسین دانشمند دانشجوی دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده  

قدرت روح در روان درمانی

 

یکی از مسائل که مربوط به این قضیه است و به استعداد روحی بشر و احیانا به یک قوه غیرمادی و جسمانی برای بشر ارجاع می شود درمانهای روانی است، یعنی این یک دهلیزی است برای اینکه انسان به نیروی روحی ماورای نیروی مادی و بدنی در وجود خود پی ببرد. مسأله درمان روانی - همین طوری که در کتابها لابد زیاد خوانده اید - از قدیم معمول بوده است و در عصر جدید هم خودش یک مسأله ای است، که فلاسفه روی درمانهای روانی اطباء مطالعه می کنند و برای اینها اهمیت زیادی قائل هستند.

ما داستانهایی در قدیم در کتابها می خوانیم که مثل بوعلی هم در کتابهای خودشان نقل می کنند و از همه معروفتر معالجات روانی ای است که به محمد بن زکریای رازی نسبت می دهند و بوعلی هم در کتابهای خودش آنها را نقل می کند و خود بوعلی هم گاهی دست به معالجات روانی می زده است و در تاریخ داستانها از معالجات روانی خود او هم نقل کرده اند، درباره افرادی که دچار بیماری لمسی و بی حسی (بیماری فلج) بوده اند و از راه معالجات درمانی طبی و با دوا و شربت و این چیزهایی که معمول بوده است قادر نبوده اند اینها را معالجه کنند و بعد، از طریق روحی و روانی معالجه کرده اند.

 

داستان درمان امیر سامانی توسط زکریای رازی

از جمله داستان های روان درمانی داستان امیر سامانی است که خیلی معروف است که به فلج مبتلا شد و اطباء عاجز ماندند و بعد آمدند محمد زکریای رازی را از بغداد ببرند و وقتی خواستند او را از ماوراءالنهر عبور بدهند جرأت نمی کرد که از دریا عبور کند و بالاخره به زور او را بردند و مدتها هم مشغول معالجه شد و قادر نشد، بعد به او گفت که آخرین معالجه من که از همه اینها مؤثرتر است معالجه دیگری است.

دستور داد حمامی را گرم کردند و گفت تنها خود من باید باشم و امیر، او را برد در حمام آب گرم و شاید اول بدنش را ماساژ داد و بعد آمد بیرون. قبلا هم طی کرده بود که امروز من این آخرین معالجه خودم را اعمال می کنم به شرط اینکه دو اسب بسیار عالی به من بدهید. ضمنا به نوکرش گفت این اسبها را زین می کنی و در حمام می ایستی. بعد خودش می آید سر بینه حمام لباسهایش را می پوشد و یک دشنه به دستش می گیرد و یکدفعه می رود داخل حمام شروع می کند به فحاشی به امیر و می گوید تو مرا بی خانمان کردی، مرا بیچاره کردی، مرا به زور آوردی اینجا، حالا وقتی است که از تو انتقام بگیرم، به یک شدتی به او حمله می کند که وی یقین می کند که الان می خواهد او را بکشد.

یکمرتبه تصمیم می گیرد از جا بلند شود که از خودش دفاع کند. ناخودآگاهانه از جا بلند می شود او که تا آنوقت نمی توانست از جا بلند شود. تا از جا بلند می شود این هم فرار می کند می آید بیرون و اسبها را سوار می شود و می رود و در منزل اول یا دوم نامه ای برای امیر می نویسد که عمر امیر دراز باد و این کاری که من کردم برای معالجه شما بود و امثال اینها. در اینجا از اراده خود بیمار استمداد شد برای به جریان انداختن کار بدن. البته بیماریهایی که شاید در قدیم و در جدید نشان می دهند و می گویند درمان آن از نوع درمان روانی است بیماریهایی است که اگر هم بدنی است ولی عصبی است.

 

نقش تلقین و اراده در روان درمانی

این مطلب که یک بیماری از راه تلقین روحی و یا از راه تحریک اراده خود بیمار معالجه شود منشأ یک فکر شد که در بشر نیرویی وجود دارد غیر از این نیروهای مادی بدنی، که همان قوه اراده است و قوه اراده یک قوه مستقلی است در انسان. در دوران جدید هم ما می بینیم که یک چیزهایی پیدا شد که این فکر را به نظر ما تأیید و تقویت کرد، و چیزهای عجیبی در کتابهای روانکاوی و یا در کتابهایی که راجع به هیپنوتیزم نوشته اند در این زمینه می خوانیم. ما می خوانیم که اول بار که مگنتیزم پیدا شد خیال می کردند که در مغناطیس یک نیروی خارق العاده ای وجود دارد و افرادی پیدا شدند - که اطباء هم اغلب اینها را شیاد می دانستند - و مدعی بودند که ما با مگنتیزم معالجه می کنیم.

بعد واقعا معلوم شد که مغناطیس اثری ندارد، هیچ خاصیت و خصوصیتی (در این زمینه) ندارد. بعد فکر دیگری پیدا شد و آن این بود که شاید آن نیرو در مغناطیس در آن فلز نیست و آن مغناطیس دیگری حیوانی در بدن آن شخص است یعنی بعضی از انسانها اصلا در وجودشان قوه ای نظیر قوه مغناطیسی وجود دارد که با آن (بیماران را) معالجه می کنند، مثل مردی به نام دکتر مسمر که چیزهای عجیبی از او نقل می کنند. ولی می گویند بعدها این فکر هم مردود شناخته شد که واقعا این طور نیست که در بدن یک انسان قوه ای نظیر قوه مغناطیس وجود داشته باشد.

افکار متوجه این مطلب شد که هر چه هست خاصیت مال تلقین است یعنی خاصیت مال فکر خود بیمار است، نه در فلز خاصیتی هست و نه در بدن آن طبیب، معالج، و معالجات و فعالیتهای زیادی مشاهده شده است و بعد نتیجه گرفته اند که این نتیجه ای که گرفته می شود بیشتر، از تلقین است یعنی از این باور و ایمان و عقیده ای است که در خود بیمار پیدا می شود. بعدها افکار بر محور همین قوه تلقین و قوه فکر خود انسان دور زد. از وقتی که فکر آمد روی تأثیر قوه تلقین و قوه فکر، باز همان مسأله درمان روحی زنده شد که اصلا خود علم و اراده در انسان قوه است، نفس علم در انسان قوه ای است که می تواند بر بدن انسان حکومت کند و نفس اراده و خواست قوه ای است که می تواند بر بدن انسان حکومت کند، تا قضیه خواب مصنوعی کشف شد.

حسین دانشمند دانشجوی دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده 

قدرت روح انسان در تله پاتی و خواب مصنوعی قسمت ۲

خواب مصنوعی که یک شخص با اراده خودش و یا با سلسله اعمالی که انجام می دهند کسی را خواب می کند، این آدم نه تنها روحش، حتی بدنش تابع القاء و اراده شخص عامل می شود، چطور؟ آنطور که در کتابها نوشته اند، گاهی در خواب مصنوعی، (عامل) به حدی شخص را تحت تأثیر قرار می دهد که برخلاف خواب طبیعی که اگر عواملی روی بدنش وارد شود و زیاد اثر بگذارد بیدارش می کند او یک حالت بی حسی و بی شعوری کامل پیدا می کند که حتی اگر اعضایش را قطعه قطعه کنند باز هم از خواب بیدار نمی شود. در خواب طبیعی وقتی صدایش کنند بیدار می شود. او را اگر دیگری صدا کند از خواب بیدار نمی شود. در خواب طبیعی اگر ضربه ای یا دردی بر بدنش وارد کنند بیدار می شود، او باز هم بیدار نمی شود. وقتی آن القاء کننده به او القا کرد بخواب! او دیگر می خوابد. تا وقتی او امر نکند و دستور ندهد که بیدار شو، بیدار نمی شود.

اینجا روحیون یک نتیجه گیری که می توانند بکنند این است: شخص تلقین کننده (عامل) اراده او را تحت تسخیر خودش قرار داده. وقتی که او را خواباند و شعور ظاهرش را از کار انداخت، شعور باطن او را در اختیار می گیرد و شعور باطنش تمام بدن خودش را در اختیار می گیرد به طوری که وقتی این به او می گوید تو باید احساس درد نکنی شعور باطن اطاعت می کند: بله، باید احساس درد نکنم. شعور باطن وقتی که تصمیم می گیرد احساس درد نکند احساس درد نمی کند. این خیلی عجیب است. با اینکه نه تنها طبق فرضیه مادیین، حتی در فریضه ثنویین امثال دکارت - افرادی که روح را مجزای از بدن و اینها را دو دستگاه علیحده و مستقل از یکدیگر می دانند - نیز اصلاً ربطی میان روح و بدن نیست، روح بخواهد یا نخواهد بدن کار کند بدن کار خودش را باید انجام بدهد، ولی معلوم می شود با این وسیله (یعنی این خودش یک دریچه است) می توان کاری کرد که شعور باطن حتی احساس بدن را هم در اختیار بگیرد، اگر بخواهد بدن احساس درد کند می کند و اگر نخواهد نمی کند.

استقلال شعور باطن از شعور ظاهر
بعضی از خوابهای مصنوعی از یک نظر دیگر مهمتر است و آن این است که در حالی که شخص را خواب نمی کنند، در اثر تلقین، فقط یک عضو را در اختیار قرار می دهند. ممکن است تنها دستش را بی حس کنند یا به دست فرمان می دهد به این حال بایست دست به یک حال معین می ایستد. درحالی که شعور ظاهرش هم در کار است. این از این نظر مهمتر است که در آن نظر اول شعور ظاهر در کار نیست، چون شعور ظاهر در کار نیست شعور باطن کار خودش را می کند، ولی در اینجا معلوم می شود با اینکه شعور ظاهر در کار هست معذلک باز شعور باطن فعالیت خودش را دارد، یعنی حکایت می کند از نوعی استقلال شعور باطن در مقابل شعور ظاهر.

قدرت روح انسان در تله پاتی: 
از این عجیب تر چیزی است که تحت تأثیر القاء شخص عامل، حواس معمول یک حساسیت عجیبی پیدا می کند به طوری که صدایی را که یک آدم عادی نمی شنود او می شنود، چیزی را که یک شخص عادی در حال عادی نمی بیند او می بیند یعنی از راههای بسیار دور چیزی را می بیند و از فاصله های بسیار دور چیزی را می شنود، تا این مقدار حساسیت برای حواس. 
یک چیزی امروز می گویند به نام " تله پاتی " که الکسیس کارل هم در کتاب انسان موجود ناشناخته آن را تأیید می کند و می گوید این واقعیتی است که الان وجود دارد، و داستانهای نظیر این در کتابهای مذهبی خیلی زیاد است مثل اینکه پیامبر اکرم در وقتی که نجاشی در حبشه بود جریان فوت او را اطلاع داد و گفت که الان نجاشی مرده است و او را کفن کرده اند و من از همین جا بر آن نماز می خوانم، به طوری که همه جنازه نجاشی را دیدند و حضرت در آن حال بر آن نماز خواندند.
 
 
 حسین دانشمند دانشجوی دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده 

قدرت روح انسان در تله پاتی و خواب مصنوعی قسمت اول

قدرت روح انسان در تله پاتی و خواب مصنوعی   
     
 

 

وجود امور خارق العاده امرى غیرقابل انکار است. هرچند خوارق عادت عموما در داشتن غایتى که همان اثبات امر غیرمعتاد و یا نفى امر معتاد است، با هم مشترکند. اما وجوه افتراقى، آنها را از جهت نوع غایت و برخوردارى از مقبولیت الهى و عدم آن از هم جدا مى کند. این تنوع موجود در خوارق عادت امرى است با پیشینه اى طولانى در مسیر زمان، که رغبت اهل اندیشه، خصوصاً متکلمین را نسبت به تحقیق درباره کیفیت و نحوه تحقق آنها جلب کرده است. معجزه به عنوان مهمترین و اصیل ترین امر خارق العاده، که روایتهاى تاریخى موثق وقوع آن را اثبات مى کند، یکى از این امور است. کرامت، سحر، جادو و امورى از قبیل «تله پاتى» و «هیپنوتیزم» از خوارق عادت محسوب مى شود.

تله پاتى 
یکى از امور فراروانشناختى که مورد سخن ماست، تله پاتى است. در تعریف آن، تعابیر مختلفى ارائه شده است. بعضى گفته اند: «تله پاتى از دو کلمه «تله» به معنى «دور» و «پاتوس» به معناى «احساس» گرفته شده است؛ یعنى احساس از دور و آن ارتباط روان انسان با دیگرى از راهى بجز حواس معمولى است. 
بعضى هم گفته اند: «تله پاتى عبارت از این است که شخصى از فاصله اى، رابطه اى فکرى با شخص دیگرى برقرار سازد؛ آنچه را او فکر مى کند، بفهمد و چیزى را که خود مى اندیشد، او درک کند، یا واقعه اى را که در محلى دوردست اتفاق مى افتد، بدون آن که رابطه هاى مادى بین او و آن محل برقرار باشد، آن واقعه را ببیند و از آن باخبر گردد.» 
بعضى هم تعریفى نزدیک به این معنا ذکر کرده اند و آن این که: «تله پاتى به معناى انتقال فکر و رابطه معنوى و ارتباط فکرى میان دو نفر از راه دور و همچنین به معناى القاى مطلبى از راه دور از طرف کسى براى کس دیگر از طریق انتقال فکر است.

در این که آیا قدرت و نیروى تله پاتى در همه افراد انسان وجود دارد یا خیر، نظرات مختلفى وجود دارد. در کتاب «حقیقت روح» آمده است: «قدرت خواندن افکار دیگران براى همه کس امکان ندارد. به طورى که عده بسیارى از انسانها داراى این قدرت نیستند. لکن وجود آن یک حقیقتى است که علم روان شناسى جدید در صحت آن تردید ندارد...» در نتیجه آزمایشات مکرر، ثابت شده که «مدیومهاى» تله پاتى بعضى از اوقات موفق مى شوند و گاهى هم موفق نمى شوند. حتى با نزدیک بودن مسافت، مدیوم نمى تواند افکار طرف مقابل را بخواند. ولى گاهى از مسافت دور هم مى تواند بخواند. در عین حال، بعضى معتقدند که همه افراد انسانى از نیروى تله پاتى بهره مندند. 
در کتاب «نیروى ناشناخته در انسان» چنین آمده است: «همه، قدرت و نیروى تله پاتى را دارند، منتهى بسیارى از افراد از وجود چنین نیرویى در خود بى خبرند و از این رو کمتر از آن بهره گرفته مى شود. همان طور که شخص مى تواند با ورزش اندام را قوى کند، به همان طریق مى توان به تدریج با تمرینات مداوم نیروى تله پاتى را در خود پرورش داد. «براى تقویت و شکوفایى نیروى تله پاتى، روشهاى مختلفى وجود دارد که یکى از آنها هیپنوتیزم است. دراویش و مرتاضان، اکثراً از طریق خود هیپنوتیزم به خلسه رفته، حقایقى را کشف مى کنند.» از آنجا که انسان داراى قوا و استعدادهایى است که از سوى خداوند تعالى در نهاد او قرار داده شده است و نوع انسانى از این موهبت الهى بهره مند است، پس نظر اخیر اقرب به صواب است و در همه افراد انسان این قوه و نیروى تله پاتى وجود دارد. بعضى درصدد شکوفایى آن برمى آیند و بعضى خیر.

هیپنوتیزم 
هیپنوتیزم، از لفظ یونانى گرفته شده و به معناى خواب است. در چیستى و کیفیت آن تعابیر مختلفى وجود دارد. در کتاب «راز درون» آمده است که اولین بار، این نام را دکتر «جیمز برید» به کار برده است و آن خوابى است که در اثر تلقین اشخاص مخصوصى به نام عامل یا «هیپنوتیزور» به معمول دست مى دهد و به عبارت دیگر، هیپنوتیزم، حاصل القائات ممتد عامل در معمول است. بعضى دیگر، در تعریف هیپنوتیزم آورده اند: «هیپنوتیزم عبارت است از خواب مصنوعى که در اثر تمرکز نگاه طولانى به یک نقطه روشن و نورانى و یا در اثر توجه خاص نسبت به یک موضع براى انسان حاصل مى شود.» پس مى توان گفت: «هیپنوتیزم، یک حالت القایى ارادى است که در آن هوشیارى و آگاهى سوژه، فوق العاده افزایش مى یابد. این آگاهى عمدتاً بر روى مطالبى تمرکز مى کند که توسط هیپنوتیزور به او ارائه مى شود. اگر این تمرکز بسیار شدید باشد...، معمولاً سوژه پس از بیدار شدن کوچکترین خاطره اى از وقایع و حوادث زمان هیپنوتیزم ندارد.»

پیدایش هیپنوتیزم 
در باب پیدایش هیپنوتیزم باید گفت: «گرچه موضوع خواب مصنوعى در میان اقوام گذشته قدیم مانند کلدانیها، آشوریها، مصریها، هندیها، ایرانیها و نظایر اینها کم و بیش شهرت داشته و برخى از کاهنان در گوشه و کنار مشغول تداوى بیماران از راه خواب مصنوعى بوده اند، ولى تا اواسط قرن هیجدهم اثرى از این علم در اروپا دیده نمى شد و براى نخستین بار، پزشک مشهور اتریشى «فرانسوا آنتوان مسمر» در حدود سال 1775 اظهار کرد که در آدمى نیروى سیال مغناطیسى وجود دارد که مى شود از راه اراده، آن را بر دیگران نفوذ داد.»

آیا هیپنوتیزم یک خواب است؟ 
در این که آیا هیپنوتیزم مى تواند خواب محسوب شود یا خیر، باید گفت با توجه به تعریف و کیفیت آن معلوم مى گردد که هیپنوتیزم نمى تواند خواب باشد. هر چند ظاهر فرد هیپنوتیزم شده به فردى که در حال خواب است، شباهتهایى دارد. ولى در هیپنوتیزم، علاوه بر قدرت تفکر، امکان صحبت، قضاوت، راه رفتن و...، وجود دارد. به گونه اى که فکر سوژه بر روى موضوع خاص (صحبتهاى هیپنوتیزور) تمرکز فوق العاده اى پیدا مى کند و بین او و فرد هیپنوتیزور، ارتباط عاطفى خاصى برقرار مى شود که در حالت خواب نمى توان نظیر آن را مشاهده کرد و شاید به همین دلیل آن را خواب مصنوعى نامیده اند. 
یکی از مسائل که مربوط به خواب مصنوعی و تله پاتی است و به استعداد روحی بشر و احیاناً به یک قوه غیرمادی و جسمانی برای بشر ارجاع می شود درمانهای روانی است، یعنی این یک دهلیزی است برای اینکه انسان به نیروی روحی ماورای نیروی مادی و بدنی در وجود خود پی ببرد. مسأله درمان روانی از قدیم معمول بوده است و در عصر جدید هم خودش یک مسأله ای است، که فلاسفه روی درمانهای روانی اطباء مطالعه می کنند و برای اینها اهمیت زیادی قائل هستند. 
ما داستانهایی در قدیم در کتابها می خوانیم که مثل بوعلی هم در کتابهای خودشان نقل می کنند و از همه معروفتر معالجات روانی ای است که به محمدبن زکریای رازی نسبت می دهند و بوعلی هم در کتابهای خودش آنها را نقل می کند و خود بوعلی هم گاهی دست به معالجات روانی می زده است و در تاریخ داستانها از معالجات روانی خود او هم نقل کرده اند، درباره افرادی که دچار بیماری لمسی و بی حسی (بیماری فلج) بوده اند و از راه معالجات درمانی طبی و با دوا و شربت و این چیزهایی که معمول بوده است قادر نبوده اند اینها را معالجه کنند و بعد، از طریق روحی و روانی معالجه کرده اند.

این مطلب که یک بیماری از راه تلقین روحی و یا از راه تحریک اراده خود بیمار معالجه شود منشأ یک فکر شد که در بشر نیرویی وجود دارد غیر از این نیروهای مادی بدنی، که همان قوه اراده است و قوه اراده یک قوه مستقلی است در انسان. در دوران جدید هم ما می بینیم که یک چیزهایی پیدا شد که این فکر را به نظر ما تأیید و تقویت کرد، و چیزهای عجیبی در کتابهای روانکاوی و یا در کتابهایی که راجع به هپینوتیزم نوشته اند در این زمینه می خوانیم. 
ما می خوانیم که اول بار که مگنتیزم پیدا شد خیال می کردند که در مغناطیس یک نیروی خارق العاده ای وجود دارد و افرادی پیدا شدند - که اطباء هم اغلب اینها را شیاد می دانستند - و مدعی بودند که ما با مگنتیزم معالجه می کنیم. بعد واقعاً معلوم شد که مغناطیس اثری ندارد، هیچ خاصیت و خصوصیتی (در این زمینه) ندارد. 
بعد فکر دیگری پیدا شد و آن این بود که شاید آن نیرو در مغناطیس در آن فلز نیست و آن مغناطیس دیگری حیوانی در بدن آن شخص است یعنی بعضی از انسانها اصلاً در وجودشان قوه ای نظیر قوه مغناطیسی وجود دارد که با آن (بیماران را) معالجه می کنند، مثل مردی به نام دکتر مسمر که چیزهای عجیبی از او نقل می کنند. ولی می گویند بعدها این فکر هم مردود شناخته شد که واقعاً این طور نیست که در بدن یک انسان قوه ای نظیر قوه مغناطیس وجود داشته باشد.

افکار متوجه این مطلب شد که هر چه هست خاصیت مال تلقین است یعنی خاصیت مال فکر خود بیمار است، نه در فلز خاصیتی هست و نه در بدن آن طبیب، معالج، و معالجات و فعالیتهای زیادی مشاهده شده است و بعد نتیجه گرفته اند که این نتیجه ای که گرفته می شود بیشتر، از تلقین است یعنی از این باور و ایمان و عقیده ای است که در خود بیمار پیدا می شود. بعدها افکار بر محور همین قوه تلقین و قوه فکر خود انسان دور زد. از وقتی که فکر آمد روی تأثیر قوه تلقین و قوه فکر، باز همان مسأله درمان روحی زنده شد که اصلاً خود علم و اراده در انسان قوه است، نفس علم در انسان قوه ای است که می تواند بر بدن انسان حکومت کند و نفس اراده و خواست قوه ای است که می تواند بر بدن انسان حکومت کند، تا قضیه خواب مصنوعی کشف شد.

حسین دانشمند دانشجوی دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده

داستانی از روح به زبان دکتر معین

آقای دکتر معین در خصوص «قدرت روح» می گوید: یک بچه فرانسوی را در حضور من خواب کردند، بعد از من پرسیدند که از او چه جوابی می خواهی؟ من گفتم که او را بفرستید تهران. بچه جواب داد که الان تهران هستم، مثلاً میدان توپخانه. گفتیم اینجا را شرح بده. بچه ای که هرگز به ایران نیامده بود تمام آن را شرح داد، آنجا اینجور است، یک خیابان این طرف است یک خیابان آن طرف، ساختمان اینجور، مجسمه اینجور و خصوصیات دیگر. (گفت تا اینجا برای ما خیلی عجیب نبود. یعنی می توانستیم یک توجیهی بکنیم، و می گفت بعد وقتی من برای بعضی از ماتریالیست ها گفتم همین طور توجیه می کردند، البته توجیه به معنی احتمال نه توجیه علمی، که شاید آن عامل، فکر تو را می خوانده چون تو که می دانی تهران چگونه است، او فکر تو را جذب می کرد بعد پس می داد به این بچه، پس این بچه وضع تهران را می توانست بفهمد از طریق تو). 
گفت بعد کجا؟ گفتم بفرستیدش میدان ژاله رفت میدان ژاله. گفتیم آنجا را توصیف کن. همین جور توصیف کرد که واقعا میدان ژاله بود. گفت دیگر کجا؟ گفتیم بفرست چهارصد دستگاه. رفت چهارصد دستگاه. باز همین جور تصریح کرد که چهارصد دستگاه بود تا فرستادیم خانه خودمان. خانه را همان طور تشریح کرد که بود. رفت داخل خانه. گفتیم حالا چی می بینی؟ گفت پله را اینجور رفتیم بالا و این طرف یک اتاق است و آن طرف یک اتاق، و اتاقی را نشان داد که آنجا یک خانمی است که الان خوابیده (ساعت در حدود سه بعد از ظهر بوده).

نشانیهایی داد که همان نشانیهای خانم دکتر معین بوده (می گفت باز تا اینجا هم کمی قضایا قابل توجیه بود). فرستادمش داخل کتابخانه خودم، گفتم آن اتاق روبرو که می گوید، بگویید برود در آن اتاق بگوید آنجا چیست. آنجا که رفت بر خلاف آنچه من فکر می کردم گفت آنجا اتاقی است خالی، هیچ چیز در آن اتاق نیست، فقط دو تا تابلو دیده می شود که آنها را هم به پشت گذاشته اند. من تعجب کردم، کتابخانه من که اینجور نیست! 

آمدم منزل بلافاصله آن را برای خانمم نوشتم که در فلان روز، فلان ساعت وضع خودت را بگو و مخصوصاً وضع کتابخانه من را تشریح کن. جواب نامه به فاصله کمتر از یک هفته آمد، معلوم شد که در آن روز اینها می خواسته اند اتاقها را پاکیزه یا رنگ کنند و بدون اینکه قبلاً از من اجازه گرفته باشند تمام کتابها را از کتابخانه من بیرون برده بودند و آن دو تابلو، دو تابلوی عکس بوده و اتفاقا فقط همان دو تابلو داخل اتاق بوده است. 
دیگر این جهت را حتی من هم نمی دانستم که بگویم شخص عامل این را از فکر من گرفته است و دارد به این بچه انتقال می دهد، که وقتی ما به ماتریالیستها گفتیم که شما این را چگونه توجیه می کنید گفتند دیگر ما برای این توجیهی نداریم. 

ظهور قدرت های روحی انسان در خواب مصنوعی:
به هر حال این مطلب که در اثر خواب مصنوعی، حواس انسان یک حساسیتی پیدا کند که از دور ببیند و از دور بشنود، اجمالاً نشان می دهد که در انسان یک نیروهایی وجود دارد غیر از این نیروهایی که ما با آنها آشنا هستیم. حالا به ماهیت و حقیقتش فعلاً کار ندارم که بگویم این نیرو مجرد است یا مجرد نیست، با شرایط مادی جور در می آید یا جور در نمی آید. ولی آن مقداری که بشر می تواند به دست بیاورد همین است که از طریق خواب مصنوعی و تعطیل کردن قوه حس و شعور و اراده و کنار زدن اینها می تواند قوه دیگری را که در روح او هست استخدام کند و از این قوه کارهای خارق العاده ببیند. 

این، راه را باز می کند برای اینکه این قوه نهانی عجیب که در افراد هست و در حال خواب مصنوعی ظهور می کند آیا ممکن نیست بجای اینکه در اختیار یک فرد دیگر قرار بگیرد در اختیار شعور ظاهر خود انسان قرار بگیرد یعنی دیگر احتیاج نباشد ما شعور ظاهر را کنار بزنیم دیگری بیاید این قوه را به کار بیندازد، بلکه افرادی خودشان عامل باشند و خودشان معمول و به عبارت دیگر قوه اراده خودشان بر این شعور مرموز که در وجودشان حکمفرماست حکومت کند به طوری که هر وقت بخواهند و اراده کنند آن قوه را به کار بیندازند، بخواهد چیزی را حس نکند حس نکند، بخواهد سدی در مقابل عوامل خارجی ایجاد کند، ایجاد کند. من خیال نمی کنم این مقدارها قابل تردید باشد. 

حسین دانشمند دانشجوی دانشگاه فرهنگیان استاد مربوطه آقای قیوم زاده